استان ها

کشوردوست؛ آغاز ابدیت رهبر شهید – هشت صبح

به گزارش هشت صبح و به نقل از مهر :

خبرگزاری مهر؛ گروه استان‌ها؛ زهرا ژرفی مهر: تیرماه ۱۴۰۵، عقربه‌های ساعت گویی در همان لحظه‌ای که باور نمی‌کردیم، متوقف شده‌اند. شهر در سکوت سنگینی فرو رفته که حتی هیاهوی خیابان‌ها هم نمی‌تواند آن را بشکند. من، به عنوان یک دانشجوی اقتصاد انرژی که سال‌هاست با قلم و دوربین، تحولات زیرساختی این کشور را رصد کرده‌ام، امروز از اینجا، از قلب آذربایجان، به آخرین دیدار مردم تبریز دربهمن ماه ۱۴۰۴ ؛ نه برای گزارش یک پروژه عمرانی یا تحلیلی بر نوسانات بازار، بلکه برای ثبت بزرگ‌ترین فقدان ستون خیمه ایران می‌نگرم .

چند ماه از آن روز تلخ می‌گذرد؛ روزی که تاریخ برای ما مردم تبریز، ورق خورد. دیگر نه نوبت‌گیری برای کارت ورود معنا دارد و نه دوندگی در راهروهای ادارات؛ دیگر نیازی نیست برای دیدن آن چهره، به هر دری بزنیم. همه دعوت شده‌اند. آخرین بدرقه است؛ بدرقه‌ی مردی که «آقای» تمام ما بود.

کشوردوست؛ آغاز ابدیت رهبر شهید

خیابان «کشوردوست»؛ جایی که زمان متوقف شد

وقتی چشمانم را می‌بندم، بهمن‌ماه ۱۴۰۴ برایم زنده می‌شود. همان روز استثنایی. هوا سرد بود، اما گرمای اشتیاق آن جمعیت، سرمای تهران را ذوب کرده بود. ما جمعی از خبرنگاران بودیم که به سمت بیت حرکت می‌کردیم. قدم‌هایمان را در خیابان آرام و بی‌هیاهوی «کشوردوست» برمی‌داشتیم. خانه‌های آن محله، با دیوارهای ساده و بی‌تکلف، برای من بیش از هر سازه‌ی عظیم صنعتی که در دوران تحصیلم بررسی کرده‌ام، شگفت‌انگیز بودند.

آن روز، وقتی از کنار دیوارهای ساده آن کوچه رد می‌شدیم، بی‌اختیار ایستادم. به همکاران رسانه‌ای‌ام نگاه کردم؛ نگاهی که شاید در آن لحظه عمقش را درک نکردند. با صدایی که از ته گلویم برمی‌خاست و گویی از عمق جانم نجوایی می‌کرد، گفتم: «بچه‌ها، نگاه کنید… چقدر این خانه‌ها خوشبخت‌اند. اصلاً خوش به حال این آدم‌ها که ساکن کوی و محله‌ی کشوردوست هستند. کاش من هم همسایه دیواربه‌دیوار آقا بودم… فقط تصور کنید، روزتان را با صدای دعای شبانه‌ی او آغاز کنید، وقتی پرده‌های خانه را کنار می‌زنید، اولین چیزی که می‌بینید، پنجره‌ی ساده‌ی همان مردی است که جهان را تکان می‌دهد.

آن روز، آن جملات برای همکارانم شاید تنها یک ابراز احساسات ساده بود، اما برای من، اعتراف به یک نیاز عمیق بود؛ نیاز به بودن در حریم کسی که «آرامش» ایران بود. من نمی‌دانستم آن قدم‌ها، آخرین قدم‌های پیاده‌روی ما به سمت حریم اوست. نمی‌دانستم که آن خیابان، آخرین معبری است که ما را به سوی «آفتاب» هدایت می‌کند.

کشوردوست؛ آغاز ابدیت رهبر شهید

تجلی‌گاه نخستین دیدارها

وقتی وارد گیت‌های بازرسی شدیم، همه چیز رنگ و بوی تقدس داشت. آن روز، حسینیه امام خمینی(ره) پر بود از «دیدار اولی‌ها»؛ جوانانی که گویی تشنه‌ی رسیدن به دریایی بی‌کران بودند. به یاد دارم مادری را که سربند «یا مهدی» را با وسواس عجیبی بر پیشانی پسر کوچکش می‌بست. پسرک مدام می‌پرسید: خونه آقا کجاست؟ چرا نمی‌رسیم؟ مادر، با لبخندی که اشک شوق در آن موج می‌زد، می‌گفت: دیگر چیزی نمانده… چند قدم کوچولو هم برداری، به خورشید می‌رسیم.

فضا آکنده از عطر ایمان بود. وقتی پرده‌های مخملین آبی کنار رفتند و آن قامت استوار ظاهر شد، گویی زمان ایستاد. آن روز، رهبرمان با صلابتی عجیب سخن می‌گفت. آن جمله‌ی تاریخی‌اش که «دیدار امسال ما، یک دیدار استثنائی است»، در آن لحظه برای ما تنها یک تکیه‌کلام به نظر می‌رسید. اما حالا، وقتی به آن روز فکر می‌کنم، آن کلمات برایم حکم «وصیت‌نامه‌ای» را دارد که در کمال آرامش بیان شد.

ما، مردم تبریز، با آن روحیه‌ی آذربایجانی همیشگی‌مان، شعار می‌دادیم. «آذربایجان اویاخدی، انقلابا دایاخدی». آن روز، من در طبقه دوم بودم. اولین دیدارم بود و با ذوق و شوق عجیبی تکرار میکردم سال بعد انشالله طبقه پایین باشم. اما امسال، حتی در طبقه دوم هم راضی بودم؛ همین که رهبرم بود، برایم کافی بود.

ما در دنیای اقتصاد انرژی یاد گرفته‌ایم که «منابع محدودند»؛ اما فکر می‌کردیم حضور او، منبعی نامحدود است که همیشه هست. چه تلخ است که بفهمی آن منبع بی‌پایانِ معنوی، چقدر برای زمان ما و برای عمرکوتاه ما، محدود بود.

کشوردوست؛ آغاز ابدیت رهبر شهید

کارت دعوتی که سند یک عمر افتخار است

بگذارید از «آن کارت» بگویم. از همان چیزی که حالا روی میز کارم، کنار دستگاه ضبط‌صوت و یادداشت‌های خبری‌ام خودنمایی می‌کند. برای من، آن کارت دعوت، دیگر یک کاغذ ساده با لوگوی رسمی بیت نیست؛ آن برای من، «سند هویتی یک عشق» است.

به یاد می‌آورم روزهایی را که برای گرفتن آن کارت، چقدر دویدم. به عنوان یک خبرنگار، همیشه در صف اول روایت اتفاقات بودم، اما این‌بار فرق داشت. این‌بار می‌خواستم «روایت‌گر» نباشم، می‌خواستم «حضور» داشته باشم. وقتی بالاخره خبر رسید که کارت «دیدار اولی‌ها» برایم صادر شده، گویی دنیا را به من داده بودند. آن لحظه، آغاز یک تحول بود. وقتی آن کارت را در دست گرفتم، نمی‌دانستم که دارم کلید ورود به «تاریخ» را در دست می‌گیرم. حالا آن کارت برایم گران‌بهاست؛ چرا که نه تنها مجوز ورود به حسینیه، بلکه جواز عبور من به حریم کسی بود که همه هستی‌ام را با کلامش گره زده بودم. آن کارت، حالا نه یک کاغذ باطل‌شده، که سند جاودانگی آخرین باری است که چشمانم به نور نگاه او روشن شد.

کشوردوست؛ آغاز ابدیت رهبر شهید

صلابت کلام و معنای اقتدار

در آن دیدار آخر، آقا از «وقت‌شناسی» گفتند؛ از «اقدام به‌هنگام» مردم تبریز؛ از شهید عزیزمان، حاج‌آقا آل‌هاشم با احترام یاد کردند و با صراحت فرمودند: «آذربایجان زنده است.»

امروز که کشور در آستانه بدرقه‌ای تاریخی قرار گرفته، معنای آن «زنده بودن» را بیش از همیشه می‌توان فهمید. هفته آینده، وقتی خیابان‌های تهران و شهرهای مختلف میزبان خیل عاشقان خواهد شد، آن سخن ایشان معنای عینی‌تری پیدا می‌کند؛ آنجا که گفتند: «یک ملت زنده و بانشاط هرگز دچار بازی‌های سیاسی و ترفندهای گوناگون دشمنان نمی‌شود.»

کشوردوست؛ آغاز ابدیت رهبر شهید

میراثی به نام «یک ملت زنده»

در آستانه آن بدرقه میلیونی، منِ خبرنگار که سال‌ها با داده‌ها و آمارها سروکار داشته‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که بزرگ‌ترین دارایی این کشور نه نفت و گاز است و نه تجهیزات نظامی؛ بزرگ‌ترین سرمایه ما همان «اتصال نسلی» است که ایشان در حسینیه بر آن تأکید کردند. نسلی که در همین دیدارها شکل گرفت؛ همان پسر بچه‌ای که در کشوردوست به دنبال خانه آقا می‌گشت و همان دختر نوجوانی که با شور جوانی شعار می‌داد.

نوای «ما همه سرباز توایم» هنوز در گوشم طنین دارد؛ همان نوایی که آن روز در حسینیه پیچیده بود. وقتی ناهار آن دیدار، آن قورمه‌سبزی متبرک به دست آقا، تمام شد، هیچ‌کدام از ما تصور نمی‌کردیم آن لحظه‌ها چنین ماندگار شود. ما گمان می‌کردیم این طعم معنوی در دیدارهای بعدی هم تکرار خواهد شد، اما حالا می‌فهمم آن لحظه‌ها یادگاری از دیداری بود که برای همیشه در ذهن ما باقی خواهد ماند.

تیرماه ۱۴۰۵ است و کشور خود را برای وداعی بزرگ آماده می‌کند. کارت دعوتی که مرا به عنوان «دیدار اولی» به آن دیدار رساند، حالا برایم فقط یک کارت نیست؛ یادگار روزی است که توانستم در آن محفل حاضر باشم.

آن جمله‌ای که در خیابان کشوردوست به همکارانم گفتم «کاش همسایه دیواربه‌دیوار آقا بودیم» حالا معنای دیگری پیدا کرده است. ما همسایه بودیم؛ نه دیواربه‌دیوار خانه‌ای ساده در آن کوچه آرام، بلکه دیواربه‌دیوار آرمان‌هایی که سال‌ها در دل یک ملت ریشه دوانده است. خانه‌ای که در کشوردوست قرار داشت، فقط یک ساختمان نبود؛ جایی بود که از آن امید و استقامت در رگ‌های این ملت جاری می‌شد.

امروز در سوگ مردی ایستاده‌ایم که به ما عزت نفس آموخت. مردی که یاد داد قدرت یک ملت، پیش از هر چیز در اراده و ایستادگی اوست.

وداع با او پایان یک راه نیست؛ آغاز مرحله‌ای تازه از مسئولیت است. خیابان کشوردوست همان خیابان دیروز است، اما برای ما معنایش تغییر کرده است. آنجا دیگر فقط نشانی یک خانه نیست؛ نشانی راهی است که از آنجا آغاز شد و اکنون در اراده میلیون‌ها نفر ادامه دارد و این، مسئولیتی است که تازه آغاز شده است.

کشوردوست؛ آغاز ابدیت رهبر شهید

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا