سید ضیاء مرتضوی، استاد حوزه: برخی در تریبونها به گونهای سخن میگویند که گویا «اخلاق» در مقابل «دین» است/ نباید از بداخلاقیها در رفتار برخی حکمرنان دفاع کنیم/ با کدام ملاک شرعی، حقوقی و اخلاقی، متعرض سنگ قبر یک مجرم یا حتی محکوم به اعدام میشوید؟

شفقنا: آیت الله سید ضیاء مرتضوی با تأکید بر اینکه در تعارض فقه و اخلاق، «اخلاق» مقدم است، بیان کردند: برخی ناآگاهان که دسترسی به تریبونهای رسمی و غیررسمی دارند، به گونهای سخن میگویند که گویا اخلاق در مقابل دین است. همانگونه که گاه عدالت در برابر ولایت معرفی میشود — که هر دو ادعا نادرست است — اخلاق در برابر دین نیست. اخلاق عین دین است. اخلاق یک رکن بیبدیل و غیرقابل انکار دین است.
وی عنوان کرد: ما نمیتوانیم از برخی بداخلاقیها در رفتار برخی حکمرانان و از برخی رفتارهای نامعقول و نامشروعی که صورت گرفته یا میگیرد، دفاع کنیم یا آن را به پای اخلاق یا فقه بگذاریم. معلوم است که نه ربطی به اخلاق اسلامی دارد و نه ربطی به فقه. با این حال به نظر میرسد با توجه به برخی رفتارها و گفتارها باید مقداری نیز به کسانی که گاه چنین قضاوتهایی درباره کلیت فقه یا درباره نسبت فقه و اخلاق دارند، حق داد. قضاوتی جامع و کامل نیست، اما اگر با واقعبینی درباره چنین نگاههایی داوری کنیم، میبینیم که بخش عمدهای از تقصیر متوجه خود ما و کسانی است که از زبان دین و از زبان فقه سخن میگویند.
استاد مرتضوی معتقد است: جامعهای که در آن اخلاق حاکم نباشد، فقهی که در آن اخلاق نباشد، حکومتی که در آن اخلاق حکومت نکند، قانونگذاری، مجلس، دستگاه قضایی، حوزه، دانشگاه و سایر بخشهایی که در جامعه حضور دارد، اگر مکارم اخلاقی در میان آنها سست شود، اگر در روابط با انسانها مکارم اخلاقی حاکم نباشد یا اخلاق پستی باشد، مجد و بزرگی آن جامعه از میان میبرد و بسیاری از خدماتی هم که صورت میگیرد ممکن است، نادیده گرفته شود، حتی الزامات قانونی، فقهی و احکام صریح و قطعی شرعی هم ممکن است مواجه با سؤال شوند.
وی عنوان کرد: با کدام ملاک شرعی و حقوقی و به ویژه با کدام معیار اخلاقی، کسی میتواند متعرض سنگ قبر یک مجرم یا حتی محکوم به اعدام شود؟ این سنگ قبر را دنیایی از عاطفه و احساسات آن خانوادهای فراگرفته که سر این قبر حاضر شوند و برای عزیز خود فاتحه میخوانند یا با او آرامش پیدا میکنند و احساس امنیت میکنند. چرا گاه باید خانوادهها با برخی رفتارها روبهرو شوند که چیزی جز بداخلاقی و خشونتورزی نیست؟ مگر قانون قابل جمع با اخلاق نیست؟ حکومتی که بر مدار شرع و قانون و به ویژه مکارم اخلاقی و ارزشهای انسانی اسلامی شکل گرفته شده باشد، طبعا باید در برابر چنین رفتارهایی بایستد و به هر بهایی مانع آن شود. ما در دعای هر روزه ماه مبارک رمضان با جملاتی روبهرو هستیم و بر زبان میآوریم که حاوی خیر و خوبی را در مصادیق مختلف مادی آن برای همه انسانها است؛ آن وقت چگونه ممکن است کسی، آن هم به نام دین و شریعت، با هموطن و همکیش خود رفتاری غیر انسانی داشته باشد و گاه نیز در مقابله با برخی پیشآمدهای سیاسی شاهد رفتارهای خشونتبار باشیم که وجدان عمومی جامعه را اندوهگین میسازد و دستاوردی جز خشم و نفرین و پیآمدهای بعدی آن نخواهد داشت.
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین
در ادامه مباحثی که درباره مفاد کلی دعای «اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ» مطرح کردیم، برای تکمیل بحث و عطف توجه به برخی نکات و پیشنهاداتی که برخی از دوستان ارجمند مطرح کردهاند، در قسمت قبل به چند نکته اشاره کردیم. نیز اشاره شد که از میان پیشنهادها برای تکمیل بحث در این بخش به موضوعی کلی که اهمیت زیادی دارد و حلقه مفقوده برخی از مباحث و رفتارهای اجتماعی ما، بهویژه در میان سیاستمداران، سیاستگذاران و حکمرانان، به شمار میآید، بپردازیم و آن موضوع، «اخلاق» است. توضیح اینکه افزون بر بعد معرفتی و فقهی بحث که در قسمتهای پیش بررسی شد از منظری دیگر نیز میتوان به این دعا نگاه کرد و آن زاویه «اخلاقی» است.
دلیل این امر آن است که انسان مسلمان در تنظیم روابط و مناسبات خود با دیگران، اعم مسلمان و غیرمسلمان، حداقل دو ملاک کلی دارد: نخست، ملاک چارچوبهای کلی که تحت عنوان احکام شرعی از سوی فقهاء تدوین و معرفی شدهاند، و دوم، ملاک اخلاقی که در دانش اخلاق از سوی اندیشمندان اخلاقی و علمای این حوزه ترسیم شده و میشود. علاوه بر این، آنچه که قبل از آن و برتر از آن در قرآن، روایات، سیره بزرگان دینی ما و نیز در خرد و عقل عملی و وجدان انسانی ما آمده و اسلام نیز به آن اهمیت زیادی داده است، اخلاق و رفتارهای اخلاقی است و این دعا را با این رویکرد نیز باید مورد توجه قرار داد.
اخلاق، مکمل فقه و فقه نیز مکمل اخلاق است؛ این دو، هیچ یک جای دیگری را تنگ نمیکند. البته در مواردی ممکن است مسأله تعارض یا تزاحم مطرح شود؛ به این صورت که چه بسا در عرف یا از نگاه اخلاقی به یک نتیجه برسیم و از نگاه برخی ادله شرعی به برداشتی دیگر دست یابیم. اینکه در چنین مواردی چه باید کرد، باید مورد به مورد بررسی شود؛ زیرا متاسفانه این موضوع هم در تعظیم و تکریم اخلاق و هم در نقد و تخطئه فقه یا برخی مسائل فقهی، گاه بهصورت شعاری با آن رفتار میشود و به صورت کلی یکی در پای دیگری ذبح میگردد!
به هر حال، یکی از زوایای مهم بحث، وقتی است که ما این دعا را میخوانیم و به جنبههای اخلاقی و تربیتی آن پرداخته میشود. این دعا و معارفی که از دریچه آن مطرح میشود، انسان مسلمان را بهعنوان یک موجود نوعدوست، فداکار، و از خودگذشته معرفی میکند. این انسان، بر پایه ارزشها و اصولی ستوده عمل میکند که از خاستگاه منابع دینی و الهی سرچشمه میگیرد.
چنین انسانی، حسادت نمیشناسد و لطف و رحمت خداوند را برای همه مردم میطلبد. او فاقد بخل است و خیر را برای همگان میخواهد. در وجود او محبت، مهربانی و دوستی شکوفا میشود و به ندای درونی خود پاسخ میدهد. این انسان، «عدل» و «احسان» را که مأموریتی الهی و انسانی در قرآن کریم است، آنجا که فرمود: «إنّ الله یأمر بالعدل و الاحسان»، بهعنوان گل سرسبد رفتار و خواستههای خود قرار داده و از تکبر، خودبینی و عجب دوری میجوید. او دیگران را نیز بندگان خدا میداند؛ موجوداتی که نیازمند لطف و رحمت پروردگار هستند. انسانی که در رفتار با دیگران صادق است و دعا لقلقه زبان او نیست.
در بستر این اخلاق والا، دعا صرفاً یک حرکت لسانی یا ظاهری نیست، بلکه از صمیم قلب و اعماق روح سرچشمه میگیرد. این انسان، در بهترین حالات معنوی خود، بهویژه در ماه رمضان و پس از نمازهای پنجگانه، با صداقت و محبت برای همه انسانها، چه همکیش و چه غیر همکیش، دعا میکند و از خداوند خواهان خیر و رفع مشکلات میشود..
چنین انسانی، جنگ و ستیز را جایگزین صلح نمیکند و جنگ را اولویت نمیداند و در برابر دیگران با مدارا، نرمی و عطوفت سخن میگوید. البته، این رویکرد مدارا در برابر ظالمان، عنادکاران و مستکبرانی که به حق خود قانع نیستند و بر حقوق دیگران تجاوز میکنند، تغییر میکند. در چنین شرایطی، همان اصول فقهی و شرعی که دعوت به توحید، رفع موانع توحید و مقابله با شرک را شامل میشوند، او را به ایستادگی و پرهیز از تسلیم ظلم و ستم دعوت میکنند. اگر لازم باشد و شرایط اقتضا کند، حتی تا حد جاندادن برای دفاع از حق و ایمان دیگران و معابد آنان، ایستادگی میکند و تا حد جان دادن برای ایمان آوردن دیگران، مبارزه میکند؛ چنان که خدای خالق او فرمود: «لولا دفعُ اللهِ الناسُ بعضهم ببعض لهُدّمتْ صوامعُ و بیعٌ و مساجدُ یذکر فیها اسم الله» و فرمود: «ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان الذین یقولون ربّنا أخرجنا من هذه القریه الظالم أهلها».
بنابراین، جنبه اخلاقی نهفته در چنین دعاهایی را باید با دقت مد نظر قرار داد. همانطور که در قسمت قبل، با پیشنهاد برخی دوستان ارجمند، از زبان زیارت امینالله به این موضوع اشاره کردیم، اینگونه تربیت میشویم که خدایی را میشناسیم و باور میکنیم که لطف و رحمتش عام و گسترده است. این دیدگاه، ابعاد عمیق اخلاقی دارد و اخلاق را ریشهدارتر میکند، بهطوری که اعتقادات دینی بهعنوان بنیان اصلی اخلاق مطرح میشوند و فقه نیز از این اخلاق حمایت خواهد کرد.
متأسفانه در سالهای اخیر، شاهد حملات و انتقادات فراوانی به فقه و فقهاء بودهایم. البته ما نمیخواهیم ادعا کنیم که فقه قابل نقد نیست یا فقهاء از انتقاد و نقد دور هستند؛ روشن است که فقه یک دانش است و با تمام مسائل، منابع و ظرفیتهایی که دارد، ما توانایی حمل بار سنگین تمام فتاوی و احکامی را که فقهاء در طول قرون اجتهاد کردهاند و فقه را با این گستردگی پدید آوردهاند، نداریم. اما ما از کلّیتی به نام فقه، از روشی به نام اجتهاد و از منابعی به نام قرآن، سنت و عقل به وضوح دفاع میکنیم. البته اینکه منشأ این حملات و نقدها چیست، موضوعی است که قابل بررسی است.
عدهای ضعفهای دستگاههای مختلف را به فقه، دین و شریعت اسلام یا شیعه نسبت میدهند
این نقدها گاهی با ادعای عدم توانایی فقه در اداره جامعه مطرح میشود. دلیل این ادعا نیز ضعفها، کاستیها و قصورهای مشاهدهشده در عملکرد جامعه، برخی سیاستمداران و حکمرانان، یا دستگاههای مختلف است که متاسفانه این ضعفها را به نام فقه، دین و شریعت اسلام یا شیعه نسبت میدهند. حال آنکه حداکثر این است که اگر این عملکردها یا بخشی از آنها بر اساس دیدگاههای فقهی باشد، فقط شامل برخی دیدگاههای فقهی میشود، در حالی که در فقه معاصر ما، دیدگاههای متفاوت و متمایز بسیاری وجود دارد. بگذریم که بسیاری از این رفتارها اساساً ربطی به فقه ندارند و فقه در این راستا خود، «مدعی» است، نه «متهم». فقهای گذشته و حال ما، تا آنجا که مربوط به فقه میشود، میتوانند مدعی باشند، نه متهم!
گاهی این ادعا مطرح میشود که اگر ضعفهایی وجود دارد، دقیقاً به دلیل عدم توانایی فقه در اداره جامعه است. این ادعا صحیح نیست و نیاز به بحث جداگانهای دارد. گاهی نیز با این عذر و توهم که فقه با اخلاق در تعارض است، این انتقادات صورت میگیرد. این هم اتفاقاً یکی از منابع اصلی آن، برخی رفتارها در حکومت یا خارج از حکومت است که سنخیتی با ارزشهای اخلاقی و انسانی ندارد و وجدانهای سالم آن را نمیپذیرد. اما از آنجا که این رفتارها خواسته یا ناخواسته به نام فقه انجام میشود، یا افرادی که چنین رفتارهایی دارند، به گمان برخی به نام فقه چنین اختیاراتی را به دست آوردهاند، آنگاه گفته میشود که فقه تناسبی با اخلاق ندارد و در تعارض فقه و اخلاق، اخلاق مقدم است.
بهویژه که گاه برخی ناآگاهان که دسترسی به سخنگاههای رسمی و غیر رسمی دارند، به گونهای سخن میگویند که گویا اخلاق در مقابل دین است؛ همانگونه که گاه «عدالت» در برابر «ولایت» معرفی میشود و هر دو ادعا نادرست است. اخلاق در برابر دین نیست؛ اخلاق عین دین است. اخلاق یک رکن بیبدیل و غیرقابل انکار دین است؛ چنان که عدالت عین دین است و ولایت باید مجری آن باشد و نه در تقابل و تعارض. اگر دین و بهویژه اسلام را با سه رکن معرفی کردهاند شامل مسائل معرفتی و عقیدتی و احکام شرعی، ضلع سوم «اخلاق» است.
این برداشتهای ناقص و این نگاههای منفعتطلبانه و مقطعی برخی ناآگاهان، کمآگاهان یا کاسبکاران، به قضاوتهای درست جامعه آسیب میزند و این گمان را ایجاد میکند که گویا اخلاق در برابر دین است؛ دینی که فقط به فقه تقلیل داده شده است، پس اخلاق در برابر فقه است و فقهی که خالی و فارغ از اخلاق باشد، ارزش ندارد و ارزش ماندن ندارد و رو به زوال است و همه مشکلات نیز از همین ناشی میشود.
بخشی از این ادعاها به سبب برخی قصورها و ندانمکاریهای برخی از ما یا به دلیل تقصیرات و منفعتطلبیهای برخی از ما صورت میگیرد. مسئول نخست این وضعیت، کسانی هستند که چنین زمینههایی را برای چنین قضاوتهای غیر واقعی درباره نسبت اخلاق و فقه بهصورت خاص و نسبت اخلاق و دین بهصورت عام پدید میآورند.
فقهی که بخواهد آنگونه مرزهای عریض و طویل و دیوارهای بلندی را میان انسانها بکشد و در این کره خاکی تنها چند صد میلیون شیعه را، که خداوند همه آنها را حفظ کند، بهعنوان اهل نجات بداند، آن هم کسانی از آنان که با نگاهی سیاسی با ما هماهنگ هستند، نه تنها غیرقابل قبول بلکه با روح اسلام و اخلاق سازگار نیست. این دیدگاه که خدمت، خوبی، خیرات، احسان و لطف الهی باید محدود به جمع خاصی از انسانها شود و ما خود را شریک سرنوشت و مشکلات دیگران ندانیم، در حالی که گاه فقر، کاستی، غصه و رنج دیگران در همین فضاهای مجازی به نام دین، دیانت، اسلام، روحانیت و فقه توجیه میشود، چنین قضاوتهایی را البته پدید خواهد آورد. تلاش ما در این بحثهای محدود نیز همواره بر این بوده که نشان دهیم این برداشتها نادرست است.
واقعیت این است که خداوندی و اسلامی و تشیعی که برخی به شکلی تنگنظرانه معرفی میکنند، ممکن است نه تنها از اخلاق فاصله بگیرد بلکه در میان خود مسلمانان و حتی در میان خود شیعیان، مرزها و دیوارهای بلند و عریضی ایجاد کند، چه برسد به غیرمسلمانان و غیرموحدان. این دیدگاه میتواند در جاهای ناخواسته اثر خود را در برخی برداشتهای فقهی نیز بگذارد، چنانکه در این مباحث اندک، نمونههایی از آن را نشان دادیم.
قصد ما اکنون پرداختن تفصیلی به مسأله نسبت فقه و اخلاق نیست؛ این موضوع مجال گستردهتری و توانایی بیشتری میطلبد و ما اینک از هر دو محروم هستیم. اما میخواهیم تأکید کنیم که ما دستکم در برابر برخی دیدگاههای فقهی و فتوایی که یا به واقع یا به گمان ما با موازین اخلاقی و وجدان اخلاقی ما سازگاری ندارد، آن همه منابع، نصوص، فتاوی و دیدگاههای دیگری داریم که باید آنها را برجسته کنیم. ما در این مباحث فرصت زیادی نداشتیم که بیش از این بازگو کنیم. نمونههای برجسته اخلاق در فقه، هم در بخشی از خود احکام و هم در بخشی از استدلالهای بر احکام فقهی وجود دارد، مانند بخشی از همان احکام جهاد و میدان جنگ.
ما گاه تصوری درست و جامع از مفهوم و قلمرو اخلاق نداریم و بهگونهای تصور میکنیم که گویا اساساً مسائل اخلاقی با مسائل فقهی در دو فضای جدا و مقابل هم هستند، در حالی که اینگونه نیست. بسیاری از همان مسائلی که در حوزه اخلاق در شمار مسائل اخلاقی شمرده میشوند، در فقه بهعنوان مسائل فقهی شمرده میشوند، چه در دایره واجبات، چه در حوزه مستحبات و چه در چیزهایی که حرام است و باید ترک شود. یعنی بخشی از مسائل، موضوعات مشترک بین فقه و اخلاق است و به اصطلاح از موضوعات بین رشتهای است؛ چنان که عنوان اخلاق پزشکی مفهومی عام است و عمده آن مسائل فقهی و حقوقی در معنای خاص آن است، نه آنچه در کتابهای اخلاقی در معنای خاص نوشته میشود.
در میدان جنگ، حتی شخص مجاهدی که سلاح بر دست دارد، شرع مقدس و فقه اسلامی او را در یک چارچوب خاصی قرار میدهد که باید در این چارچوب بجنگد، قبل از دعوت، حق آغاز جنگ ندارد و اگر کسی خواست سخن او را بشنود، باید به او پناه دهد و در امنیت کامل قرار دهد و با امنیت کامل او را برگرداند. جنگ منطق خاص خودش را دارد، اما در همین منطق جنگی، کتاب «الجهاد و الدفاع فی الاسلام» فقهای ما را ببینید که رزمندگان را بهصورت الزامی و گاه بهصورت غیرالزامی، ملزم یا تشویق کردهاند که اصولی را درباره غیر نظامیان مانند پیرمردان، پیرزنان، کودکان و کسانی که در مناطق دوردست کاری به جنگ ندارند و اهل عبادت هستند و سر در کار و عبادت و مناجات خود دارند، رعایت کنند.
اینکه نباید از ابزار کشتار جمعی مانند سم و مواد شیمیایی استفاده شود، اینکه نباید درختان و باغات آتش زده شود و آبها نباید مسموم شود، آن همه الزامات فقهی که درباره چگونگی رفتار با اسیران و زخمیان وجود دارد، همه اینها در فقه به فراوانی وجود دارند و طبعا بخشی از مسائل اخلاقی نیز به شمار میروند که در قوانین بین المللی و انسانی نیز اجمالا لحاظ شده است، اما میبینیم که همان مدعیان حقوق انسانی و اخلاقی چگونه خود زیر پا میگذارند یا اگر همراهی و حمایت نکنند در برابر پایمال شدن آن سکوت میکنند و نمونههای روشن و فجیع آن صحنههای دلخراشی است که این روزها و این ماهها در غزه و لبنان میگذرد.
به هر حال، ما در کنار آنچه به نام اخلاق میشناسیم، باید به این مسائل که از موضع عمل یک مسلمان که حکم شرعی دارد، مطرح میشود، در دانش فقه بپردازیم. اما این بدین معنا نیست که همین موضوعات از نگاه اخلاقی در قلمرو فقه قرار نمیگیرند. حتی برخی از این مسائل بهصورت خاص هم در منابع اخلاق اسلامی آمدهاند و هم در منابع فقهی.
شما مکاسب محرمه جناب شیخ انصاری یا مباحثی که در همین زمینه فقهای دیگر قبل و بعد از ایشان نوشتهاند را ملاحظه کنید که اصلاً برخی از مسائل از موارد مشترک در منابع اخلاقی و فقهی است. چنانکه بخشی از استدلالهای فقهای ما در برخی از احکام که آن احکام فقهی صرف است و اخلاقی نیست، مانند نماز و تیمم که تیمم یک مسأله اخلاقی نیست، بلکه مسأله فقهی صرف است، اما شاهد استدلالهای اخلاقی و از موضع حقوق و کرامت انسانی هستیم و در مباحث پیش به برخی از آنها اشاره کردیم.
چنان که در همین بحث تیمم، شاهد استدلالهایی هستیم که عناصر اخلاقی در آنها حکومت دارند و نقش اصلی را ایفا میکنند. نمونهای از این موضوع را قبلاً در استدلال امامخمینی نشان دادیم؛ آنجا که ایشان در این فرض که اگر نمازگزار آبی به اندازه وضو داشته باشد و غیر مسلمان به این آب برای رفع تشنگی نیاز داشته باشد، او باید تیمم کند و آب را به مصرف آن انسان برساند یا لااقل از باب نفی حرج، این کار را انجام دهد. استدلال امامخمینی در ترسیم قاعده نفی حرج این بود که اگر انسانی، انسان دیگر یا حیوانی را ببیند که در پیشروی او از تشنگی به سختی افتاده است، اگر فقیه این نمازگزار را به استفاده از آب برای وضع وا دارد و جای تیمم نباشد، او را به حرج انداخته است، زیرا برای انسانی که شرف انسانی را از دست نداده باشد، بلکه همین که مانند شمر و عمر سعد دچار قساوت قلب نشده باشد، از نظر روحی دشوار است که شاهد چنین صحنهای باشد و آب را شرعاً نتواند به آن تشنه بدهد و در وضوع به کار گیرد:
«لا یبعد شمولها للخوف علىٰ غیر ما یتعلّق به؛ آدمیّاً کان أو … ممّا له کبد حرّى؛ ضروره أنّه مع رؤیه الإنسان إنساناً أو حیواناً یتلظّىٰ عطشاً بمحضر منه، یکون التکلیف بالوضوء علیه تحریجاً و تضییقاً؛ لأنّ النفوس الشریفه بل غیر القاسیه و الشقیّه تأبىٰ عن ذلک، فحینئذٍ مع خوف حصول ذلک یصدق خوف القلّه. بل تشمله أدلّه نفی الحرج».
ارزشها و مکارم اخلاقی چیزی بیرون از ارزشهای اسلامی نیست. امیرالمومنین (ع) طبق نقل فروده است که به فرض اگر ما باور و امیدی به بهشت نداشتیم و از آتش جهنمی هم نمیترسیدیم و در پی ثواب و عقاب اخروی هم نبودیم، برای ما شایسته و لازم بود که در پی مکارم اخلاقی باشیم؛ زیرا مکارم اخلاقی از اموری است که به راه پیروزی و نجات هدایت میکند: «لَو کُنّا لا نَرجو جَنّهً، و لا نَخْشى نارا و لا ثَوابا و لا عقابا لَکان یَنْبَغی لَنا أنْ نَطلُبَ مکارمَ الأخْلاقِ؛ فإنَّها ممّا یدُلُّ على سبیلِ النَّجاحِ».
یعنی اگر به فرض دین و آخرت و عاقبتی اخروی هم نبود، ما باید برای زندگی انسانی خود در پی مکارم اخلاق باشیم. چون مکارم اخلاقی است که دلها را به راه نجات، رستگاری و پیروزی هدایت میکند. باید ارزشهای اخلاقی را به دست بگیریم. حال که اسلام آمده و ما معتقد هستیم و این همه قرآن و سنت و سیره پیامبر اکرم (ص) و ائمه (ع) همه بر آن تأکید دارد، مسئولیت ما در برابر ارزشهای اخلاقی دوچندان است و اخلاق در برابر دین و شریعت نیست.
در استدلال بر اینکه هیچ فقیهی نمیتواند نمازگزاری را مکلف به وضو گرفتن و غسل کردن کند -و البته پیداست که وضو و غسل یک مصداق و نمونه است و خصوصیت ندارد- امامخمینی توجه میدهد که انسانهایی که شرافت انسانی دارند، بلکه حتی اگر آن شرافت بالا و برجستهای هم نباشد، ولی انسانی باشد که گرفتار قساوت و شقاوت نشده باشد، بر او امری حرجی است که وادار به استفاده آب در وضو گرفتن شود، مگر اینکه روح و اخلاق و وجدان او مانند شمر، خولی، عمر بن سعد، سنان، یزید و حجاج بن یوسف ثقفی باشد که البته آنها نه شرافت و کرامت داشتند و نه رحم و عطوفت در درونشان مانده بود.
البته در تاریخ آمده است که پس از حادثه کربلا و جنایت بزرگی که با دستور یزید و عبیدالله بن زیاد و با عاملیت و مباشرت کسانی مثل شمر بن ذیالجوشن صورت گرفته بود، همین شمر نماز میخواند و پس از نماز دعا میکرد و عطف به آن جنایتی که کرده بود، میگفت که «خدایا من از اهل کرامت هستم» و این گونه او خود را انسانی دارای کرامت میشمرد؛ البته او کرامت و شرافت داشت، اما از نوع کرامت و شرافت شمری! کرامت ادعایی شمر که با بزرگترین جنایت هم سازگار بود، و ظهور و بروز آن در سپاه یزید و عبیدالله و تحت فرماندهی عمر سعد قرار گرفتند و آنگونه متعرض یاران مظلوم و محدود اباعبدالله الحسین (ع) شدند و آن جسارات و جنایات را پدید آوردند و امروز شمرهایی مانند نتانیاهو با همان ادعا و همان منطق آن همه جنایت روا میدارند.
آنچه در حکم فقهی یادشده و استدلال بر آن آمده ارجاع به یک حکم اخلاقی و به امری درونی و وجدانی و یک اصل اخلاقی است. اصل اخلاق و شرافت انسانی اقتضائاتی دارد. اصل قساوت و شقاوت نیز البته اقتضائاتی دارد. حال اگر شرافت هم در آن مرحله بالا نباشد، در این میان فاصلهها و مراتبی وجود دارد و انسانها در یک مرتبه نیستند.
وقتی ما در فقه و نگاه شخصیت فقیهی مانند امامخمینی چنین الزامات اخلاقی را میبینیم که مایه فتوای روشن ایشان شده است، باید این موارد را نیز برجسته کنیم و لااقل این است که این گونه موارد را نیز در کنار برخی فتاوای دیگری که مایه سؤال و خردهگیری هستند، هم در داوری و هم در بازنگری با هم ببینیم.
در بازنگری اجتهادی و فقهی از این منظر که این گونه موارد که به روشنی انسانیت و نوعدوستی و عنایت و اهتمام به شرافت انسانی و کرامت انسانی را میرساند، آیا با برخی نظرات فقهی دیگر سازگاری دارد یا ندارد؟ گاه در مواجهه با چنین دیدگاههایی گفته میشود که در فقه دیدگاهها و مسائل و احکام دیگری هم هست؛ کسی منکر آنها نیست، اما مهم و نتیجهبخش آن است که بتوانیم در سایه نگاه جامع و روشنبینی و بهره جستن از چنین مسائلی و استدلالهایی، در برخی دیدگاههایی که مورد نقد و اشکال و خردهگیری هستند، بازنگری کنیم. البته، بازنگری لزوماً به معنای دیدگاه تازهداشتن نیست. این توقع بجایی نیست که گاه مطرح میشود. نوع مسائل اجتهادی است و جای استنباط دارد، اما نباید از فقه و موازین فقهی و روش اجتهادی توقع داشت که دائماً مطابق خواست عمومی و اشکالاتی که اینجا و آنجا و گاه به صورت سلیقهای و مقطعی به نظر ما میرسد، مطابق آن فتوا داده شود.
فقیه با ادله و روش اجتهادی و استظهارهایی که از ادله میکند، سر و کار دارد. اجتهاد یک کارخانه تولید فتوا نیست که مطابق سلیقه و خواست مشتریان و مصرفکنندگان، جنسی را تولید کند بلکه یک دستگاه علمی و یک منظومه روشمند برای برداشت و استنباط از منابع است. فقیه، قبل از دیگران و بعد از دیگران و همراه دیگران، باید به قناعت درونی گرچه در حد گمان معتبر، برسد؛ تا خود فقیه به اندازه کافی قانع نشود، چگونه میخواهد به نام دین و فقه سخن بگوید و دیگران را دعوت به آن کند؟ پیداست که این امری دلبخواهی و هوایی نیست.
آنچه به عنوان دخالت عنصر زمان و مکان در اجتهاد گفته میشود و به ویژه امامخمینی بر آن تأکید داشته است، البته چنین است، اما به این معنا نیست که دائماً فقهای ما، حوزههای ما و مرجعیت ما مطابق فهم ما، گرچه فهم عمومی جامعه فتوا بدهند. این روشن است و ما اگر به گمان خود فکر میکنیم که زمانه عوض شده و تمدن جدید حتماً و حتماً در تمام مسائل فتاوای جدید هم میخواهد، اینگونه نیست.
اگر هم فتوای جدیدی مطرح شود، نه به این دلیل که تمدن جدید است، بلکه به این دلیل که موضوعی تازه برای بازنگری در ادله پدید آمده است. ما مجدداً باید با این نگاه به ادله مراجعه کنیم و ببینیم که آیا برداشت قبلی ما یا فقهای قبلی ما، برداشت درست و قابل دفاعی بوده است یا خیر. البته کسانی که با روش اجتهادی آشنا و نیز پایبند به آن هستند، این مسائل برای آنها روشن و امری تکراری است.
به عنوان مثال، یکی از مسائلی که در این سالها هم کم و بیش مطرح شده است، قاعده «حرمت تنفیر» است و کم و بیش بهعنوان یک قاعده در استدلالهای فقهی آمده است که اگر حکمی مستلزم ایجاد نفرت و زشتی برای دین باشد یا یک عملی چنین پیامدی را به دنبال داشته باشد، فقها از آن پرهیز دادهاند؛ چنان که خود گاه از حکمی صرفنظر کردهاند، به دلیل اینکه چنین نفرتی را در پی دارد و دیگران را از دین دور میکند یا ممکن است خود مسلمانان را از اسلام برنجاند و فاصله ایجاد کند.
باید در فقه به این مسائل هم توجه کرد و فقهای ما هم کم و بیش توجه کردهاند. اگر ضعفهایی وجود دارد در معرفی این فقه یا برخی رفتارهایی هست که دانسته یا نادانسته، از سر قصور یا از سر تقصیر و منفعتطلبی، برخلاف این فقه رفتاری میشود که با چنین قواعدی سازگاری ندارد و طبعا نمیشود آن را به پای دین و شریعت گذاشت. به هر حال ما فقه را در چنین مواردی مدعی میدانیم و نه متهم؛ همانگونه که سالها پیش یکی از دوستان گرامی چنین تعبیری را به کار برد و تعبیر درستی است.
ما نمیتوانیم از برخی بداخلاقیها در رفتار برخی حکمرانان و از برخی رفتارهای نامعقول و نامشروعی که صورت گرفته یا میگیرد، دفاع کنیم یا آن را به پای اخلاق یا فقه بگذاریم. معلوم است که نه ربطی به اخلاق اسلامی دارد و نه ربطی به فقه. با این حال به نظر میرسد با توجه به برخی رفتارها و گفتارها باید مقداری نیز به کسانی که گاه چنین قضاوتهایی درباره کلیت فقه یا درباره نسبت فقه و اخلاق دارند، حق داد. قضاوتی جامع و کامل نیست، اما اگر با واقعبینی درباره چنین نگاههایی داوری کنیم، میبینیم که بخش عمدهای از تقصیر متوجه خود ما و کسانی است که از زبان دین و از زبان فقه سخن میگویند.
وقتی گویندهای که منبر و فرصتی در اختیار او هست، فرض کنید روایت شریف و معروفِ «إِنَّمَا بُعِثْتُ لأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الاَخْلَاق» را روایتی ضعیف میشمارد، به عنوان اینکه مرسل است یا در منابع غیر شیعی آمده است، چه باید گفت؟ مگر مفاد این روایت چه زیانی برای شما دارد و کدام عرصه را بر شما تنگ میکند که با این مفهوم والای اخلاقی و با این جملهای که از سوی قرآن و از سوی سایر روایات و رفتار و سیره خود پیامبر(ص) و سیره ائمه(ع) پشتیبانی میشود، اینگونه برخورد می کنید؟ وقتی چنین برخوردی کردیم و عدالت را نیز ذیل سیاست یا ولایت معرفی کردیم، هر چند ممکن است با حسن نیت و با هدف درستی صورت گیرد ولی اگر نتوانیم درست سخن بگوییم و گرفتار پرگویی و یکجانبهنگری شده باشیم، چنین قضاوتهایی نیز شکل میگیرد.
وقتی با مضامینی عالی مانند «مکارم الخلاقی» یا «اسلام رحمانی» که میتوانیم با نگاهی مثبت برخورد کنیم و آن را ابزاری و سندی برای تذکر دادن به حاکمان قرار دهیم که رفتار خودشان را تعدیل کنند و اخلاقیتر، اسلامیتر و انسانیتر با جامعه خود بهویژه با جوانان عزیز برخورد کنند، چرا سراغ انکار برویم و دست رد به چنین روایاتی بزنیم؟ مگر تنها همین یک روایت را داریم که اشکال سنّدی کنیم؟! مگر این مضمون در منابع روایی ما بارها نیامده است؟! مگر نیامده است «إِنَما بُعِثْتُ لأُتَمِّمَ محاسِن الأَخلاق»؟! مگر حضرت علی (ع) در روایات متعدد به اخلاق و مکارم اخلاقی اصالت نمی دهد؟! اگر نعوذ بالله، کسی در پی باور به بهشت و جهنم هم نباشد اما باید مکارم اخلاقی را در زندگی و جامعه گسترش دهیم، برای اینکه راه انسانیت و نجات و پیروزی و صلاح برخوردای از مکارم اخلاقی است، مگر ما این نکته و اصل را در روایت نداریم؟!
مگر جناب مجلسی در بحار الانوار (۷۸/۵۳) نیاورده است که امیرالمومنین علی (ع) فرمود: «علَیکم بِمکَارِمِ الأَخلاقِ فَإِنَّهَا رِفْعَهٌ»؛ بر شما باد به پایبندی و متصف شدن و ملتزم شدن به مکارم اخلاقی؛ زیرا مکارم اخلاقی یعنی والا بودن و بالا بودن و رفعت داشتن، جامعه برتر بودن و آقا بودن. اگر جامعه، حکومت، سیاستمداران، قانونگذاران، مجریان قانون، عوامل مدنی، لشکری، کشوری، ضابطان قضایی و مأموران امنیتی، همه و همه در هر قسمتی که هستند، پایبند به مکارم اخلاقی باشند، برتر و دارای رفعت هستند، نه برخی شعارها و ادعاهای گزاف.
امام(ع) در ادامه درباره نقطه مقابل مکارم اخلاقی فرمود: «وَ إِیَّاکُمْ وَ الأَخْلَاقَ الدَّنِیَّهَ»؛ بپرهیزید از اخلاق پست. آنچه در وجدان عمومی، عرف و فهم عقلای جامعه، اخلاقی پست است، از آن بپرهیزید و دور باشید و فاصله بگیرید. «فَإِنَّهَا تَضَعُ الشَّرِیفَ وَ تَهْدِمُ الْمَجْدَ»؛ زیرا اخلاق فرومایهگی و پستی و برخی رفتارها که با زیردستان صورت میگیرد حتی برخی خدمات که با الزامات اخلاق انسانی فاصله دارد، و مایه تحقیر جامعه است گرچه ناخواسته باشد، فروکاستن از شأن انسانی و اجتماعی انسانها است و طبعا در شمار اخلاق پست است که جامعه «شریف» را پایین میآورد و بزرگی و مجد آن را فرو میریزد.
جناب کلینی آورده است که یکی از اصحاب از امام صادق (ع) سؤال کرد که وضع مالی خوبی دارد و میخواهد به مکه برود. آیا میتواند با جمعی برود که تنگدست هستند و از نظر مالی وضع مناسبی ندارند و او چون دستش باز است، در این مسیر سفر به آنان رسیدگی کند و سفره بیاندازد و برای آنان هزینه کند؟ امام(ع) نهی کرد، با ذکر این دلیل که این کار مایه ذلت و خواری مومنان است.
آیا در حکومت اسلامی ما، به رغم حسن نیتی که میدانیم بخش عمدهای از کسانی که خدمترسانی میکنند دارند، در برخی مؤسسات و نهادهایی که پس از انقلاب برای خدمترسانی به تنگدستان و مستضعفان به وجود آمد، آیا نگاه ما به عنوان مسلمان یا حاکمان اسلامی و مدیران جامعه، با این سطح از نگاه امام صادق (ع) شکل گرفته است یا چه بسا فرسنگها با آن فاصله دارد؟
رفتار ما با این صفهایی که گاه درست میکنیم و برخی شرایطی که برای دریافت پارهای خدمات و امکانات میگذاریم، یا برخی نمایشهایی که پدید میآوریم و تبلیغاتی که میکنیم و میخواهیم خدمات خود را نشان دهیم، گاه به بهای آبروریزی و هتک شخصیت انسانی برخی مددجویان است و اگر آنان هم در جامعه شناخته نشوند، اما مقام انسانیت را منکوب میکنیم، با این نگاه امام صادق(ع) سازگار نیست.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «وَ إِیَّاکُمْ وَ الأَخْلَاقَ الدَّنِیَّهَ فَإِنَّهَا تَضَعُ الشَّرِیفَ وَ تَهْدِمُ الْمَجْدَ»؛ برحذر باشید از اخلاق پستی و فرومایگی و انچه خلاف مکارم اخلاق است؛ زیرا انسان شریف را پایین میآورد و شرافت را از میان میبرد و مجد و بزرگی را ویران میکند. جامعهای که در آن اخلاق حاکم نباشد، فقهی که در آن اخلاق نباشد، حکومتی که در آن اخلاق حکومت نکند، قانونگذاری، مجلس، دستگاه قضایی، حوزه، دانشگاه و سایر بخشهایی که در جامعه حضور دارد، اگر مکارم اخلاقی در میان آنها سست شود، اگر در روابط با انسانها مکارم اخلاقی حاکم نباشد یا اخلاق پستی باشد، مجد و بزرگی آن جامعه از میان میبرد و بسیاری از خدماتی هم که صورت میگیرد ممکن است، نادیده گرفته شود، حتی الزامات قانونی، فقهی و احکام صریح و قطعی شرعی هم ممکن است مواجه با سؤال شوند.
چنان که چگونگی رفتار ما با متهم یا مجرمی که طبق قانون یا حکم شرعی با او برخورد شده است، در داوری مردم و جامعه و ارزشگذاری تعیینکننده است و صرف دست و پا کردن ظواهر قانونی در حسن داوری عمومی و قضاوت جامعه کافی نیست. و این کفایت نمیکند که گفته شود این مسئول یا آن قاضی و آن مأمور چنین حقی داشته یا نداشته است و از ضوابط قانونی تخطی کرده یا نکرده است؟ باید دید که همراه آن و مافوق آن و قبل و بعد از آن، آن مسئول اجرا و مأمور اجرا و ضابط قضایی و مسئول امنیتی، آیا از عناصر مدارا، تواضع، صداقت و نشان دادن دلسوزی و خیرخواهی و مهربانی و پرهیز از تندخویی نیز بهره برده است یا نه؟ اگر به فرض قصد رسیدگی به کار یک متهم یا برخورد با یک مجرم هم باشد، باید دید با اطرافیان و عواطف اطرافیان او چگونه رفتار شده است
به عنوان مثال، با کدام ملاک شرعی و حقوقی و به ویژه با کدام معیار اخلاقی، کسی میتواند متعرض سنگ قبر یک مجرم یا حتی محکوم به اعدام شود؟ این سنگ قبر را دنیایی از عاطفه و احساسات آن خانوادهای فراگرفته که سر این قبر حاضر شوند و برای عزیز خود فاتحه میخوانند یا با او آرامش پیدا میکنند و احساس امنیت میکنند. چرا گاه باید خانوادهها با برخی رفتارها روبهرو شوند که چیزی جز بداخلاقی و خشونتورزی نیست؟ مگر قانون قابل جمع با اخلاق نیست؟
حکومتی که بر مدار شرع و قانون و به ویژه مکارم اخلاقی و ارزشهای انسانی اسلامی شکل گرفته شده باشد، طبعا باید در برابر چنین رفتارهایی بایستد و به هر بهایی مانع آن شود. ما در دعای هر روزه ماه مبارک رمضان با جملاتی روبهرو هستیم و بر زبان میآوریم که حاوی خیر و خوبی را در مصادیق مختلف مادی آن برای همه انسانها است؛ آن وقت چگونه ممکن است کسی، آن هم به نام دین و شریعت، با هموطن و همکیش خود رفتاری غیر انسانی داشته باشد و گاه نیز در مقابله با برخی پیشآمدهای سیاسی شاهد رفتارهای خشونتبار باشیم که وجدان عمومی جامعه را اندوهگین میسازد و دستاوردی جز خشم و نفرین و پیآمدهای بعدی آن نخواهد داشت.
مگر مجری قانون نمیتواند به نرمی و با ادب و با حفظ همه جهات شرعی و اخلاقی هم سخن بگوید و وظیفه قانونی خود را انجام دهد؟ اگر یک فرد به اعدام محکوم شده است، این اعدام را میتوان با خشونت، بدگویی، ناسزا و فرصت ندادن به نزدیکان او برای آخرین دیدار انجام داد و میتوان با رعایت همه این اصول اخلاقی، که البته بخشی از آن احکامی فقهی هم هستند، رفتار کرد و به نتیجه برتر رسید.
ما چه انگیزه و مشکلی داریم که روایت شریف «إِنَّمَا بُعِثْتُ لأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الأَخْلَاق» را نادیده بگیریم و بگوییم ضعیف است؟ احتمالاً با این تصور نادرست و ناروا که گمان میکنیم کسانی میخواهند با عنوان اخلاق در برابر دین و فقه و قانون بایستند و اخلاق را در برابر دین معرفی کنند و اینکه برخی میخواهند به نام اخلاق، دین را زیر سؤال ببرند.
اما این امر ناشی از غفلت و ناآگاهی است که اولاً اخلاق را در مقابل دین قرار دهیم و ثانیاً مگر فقط سوء استفاده از اخلاق میشود؟ مگر از قرآن که منبع اخلاق است، سوء استفاده نمیشود؟ مگر از همین فقه و دین، حتی اگر به خیال اشتباه ما از اخلاق جدا باشد، نمیتوان سوء استفاده کرد؟ تاریخ گواه است و بلکه برخی رفتارهای موجود گواه است که از همه اینها ممکن است سوء استفاده شود و اساساً نگاه برخی به دین و فقه و شریعت، نگاهی ابزاری باشد. البته نادیده نمیگیریم که برخی دانسته یا نادانسته، با انگیزههایی که ممکن است انگیزه خوبی هم باشد یا انگیزه بدی باشد، بخواهند اخلاق را در برابر فقه قرار دهند.
به هر حال، ما در جهان، جامعه، فقه، حقوق، قانونگذاری، دانشگاه و حوزه، نیاز به برجسته کردن چنین متونی داریم که به فراوانی در منابع آمده است؛ هم در منابع دسته اول که آیات و روایات و سیره اهل بیت(ع) باشد و هم در مرحله دوم که مثلاً فقه، تفسیر، تاریخ و همچنین حتی در مسائل دیگری مانند اصول فقه، کلام، حکمت و فلسفه وجود دارد. مشکل یکجانبهنگری و نگاه غیرجامع و برجسته کردن بخشهایی از دین و شریعت و کوچک کردن بخشهای دیگر است. ما اسلام، شریعت و به تبع آن گاه فقهی را ترسیم کرده و میکنیم که همانند آن کودکی است که ناقص به دنیا آمده است و تناسب اندام ندارد؛ چه بسا سری بزرگ و دستهایی کوچک و پاهای بلند یا عکس آن دارد و اندام او هماهنگ نیست، اندام دارد ولی نمایی که از آن پدید آورده چشمنواز نیست.
اندامواره دین و شریعت و فقه هم همینگونه است، اگر نگاه ابزاری به شریعت مقدس اسلام داشته باشیم، هر جا که یک گوشهای را بیشتر نیاز داریم و چه بسا میخواهیم پشت آن سنگر بگیریم و پناه ببریم، آن را در استدلالها، تبلیغات و رسانههای خود برجسته میکنیم. این امر قضاوتهایی نامطلوب را درباره دین و شریعت در ذهن بخشی از جامعه یا حتی عموم جامعه ایجاد خواهد کرد و حداکثر همانند طفلی میماند که با تناسب اندام به دنیا نیامده است.
جناب کلینی در کافی (۲/۶۷۰) روایتی را با سند معتبر و موثق از امام صادق(ع) آورده و ایشان از پدران خود نقل کرده است که امیرالمومنین(ع) در یک مسیری با مردی غیر مسلمان از اهل ذمه همسفر و همسخن شد. آن شخص غیرمسلمان، امام(ع) را نمیشناخت. غیرمسلمان پرسید: ای بنده خدا، کجا میخواهی بروی؟ حضرت فرمود: قصد کوفه دارم. شخص ذمی پیش از رسیدن به کوفه، بر سر یک دو راهی باید جدا میشد و به مسیر خود میرفت. وقتی جدا شد و رفت، دید علی(ع) نیز راه را کج کرد و برخلاف آنچه که قبلاً گفته بود که قصد کوفه را دارد، همراه او میآید.
ذمی پرسید: مگر نگفتی که میخواهی به کوفه بروی؟ امام(ع) فرمود: بله! قصد کوفه دارم. ذمی گفت: این راه کوفه نیست. راه کوفه را رها کردی. امام(ع) فرمود: میدانم. ذمی گفت: اگر کوفه میخواستی بروی و اکنون هم میگویی میخواهی به کوفه بروی و میدانی مسیر کوفه از طرف دیگری است، نه از این مسیری که من میروم، چرا راه را کج کردی و همراه من میآیی؟! امام(ع) پاسخ داد: این از تمامیت حسن همنشینی است -و اگر انسان بخواهد با کسی به درستی رفیق و همسفر باشد و به نیکی شرط رفاقت و همسفری را ادا کرده باشد- که انسان وقتی از رفیق سفر خود جدا میشود، کمی در پی او برود و او را مشایعت کند و پیامبر ما این چنین به ما دستور داده است. ذمی پرسید: پیامبرتان این گونه دستور داده است؟ فرمود: آری. ذمی به حضرت گفت: پس لابد کسانی که از او پیروی کردهاند به سبب کارهای کریمانه او بوده است و من تو را گواه میگیرم که بر دین تو هستم و ذمی از مسیر خود برگشت و همراه علی(ع) شد و وقتی ایشان را شناخت اسلام آورد.
پیداست امیرالمومنین(ع) در طول مسیر، آن اخلاق اسلامی و انسانی رعایت کرده بود، اما آن در متن سفر بود و هنوز سفر تمام نشده بود. هنوز یک باقیماندهای داشت و آن باقیمانده، کمال و اتمام به نیکی رفتار کردن و همفسری و همنشینی کردن با دیگران، گرچه یک غیرمسلمان است. مشایعت شخص ،این نشاندهنده احترام، ادب، لطف، مهربانی و علاقهای است که از این سو درباره یک انسان نشان داده میشود. امیرالمؤمنین(ع) آن هم در کسوت حکومت و حاکم، اینگونه حقوق انسانی و ادب اسلامی-انسانی را درباره کسی به جا میآورد و مشایعت میکند که میداند مسلمان نیست اما انسان محترم است و حرمت دارد.
واکنش ذمی، واکنشی طبیعی است آما به گمان بنده، امیرالمومنین(ع) نه به این هدف و انگیزه صرف که او را با این رفتار دعوت به اسلام کند، بلکه چون این رفتار یک مکرمه اخلاقی است که پیامبر اکرم(ص) به آن سفارش کرده است و این یک قاعده در رفتار کسی مثل علی(ع) به عنوان یک مسلمان تمامعیار است که در دامن و مکتب رسول خاتم(ص) رشد یافته و بزرگ شده است؛ چه طرف مقابل این گونه تحت تأثیر قرار بگیرد و مسلمان شود یا نشود. این یک وظیفه ایمانی و اخلاقی است که البته ثمرات مثبت هم دارد. کمترین آن، احساس آرامشی است که در جامعه ایجاد میشود. تألیف قلوب تنها به زکات دادن نیست، بلکه به حسن رفتار انسانی و معاشرت و گفتار نیک هم هست.
نتیجه طبیعی چنین رفتارهایی از فردی مسلمان به نام علی بن ابیطالب یا از یک حاکمی به نام امیرالمؤمنین علی(ع) یا از یک جامعه اسلامی و شیعی جز این نخواهد بود؛ حال در محدوده یک فرد ذمی که در آن مسیر همسفر با امام مسلمین شده است، یا در ذهنیت عمومی جامعه، یا در اذهان عمومی ملتهای مختلف در همسایگی ما یا سایر انسانهایی که همسایه ما نیستند؛ اگر ما در پی ترویج اسلام هم باشیم، در روایات متعدد آمده است با رفتارتان دیگران را به اسلام و تشیع دعوت کنید: ««کونُوا دُعَاهً لِلنَّاسِ بِغَیر أَلْسِنَتِکم لِیرَوا منکمُ الْوَرَعَ و الاجْتِهَادَ و الصَّلَاهَ و الْخَیرَ فَإِنَّ ذلک داعِیهٌ».
وقتی شخص ذمی شنید که پیامبری هست که چنین سخن و دستوری داده است، گفت که معلوم میشود کسانی که از این پیامبر تبعیت کردند و جزو تابعان او قرار گرفتند، به سبب رفتارهای کریمانه او بوده است بودهاند. او از آن همه معارف وحیانی و گفتههای حکیمانه و احکام شرعی پیامبر(ص) خبر نداشت، اما همین رفتار کریمانه و مکرمه اخلاقی را نشانه آن گرفت که کسی که به حقوق انسانی و کرامت و حرمت انسانهای تا این اندازه اهتمام دارد، حتما سایر گفتارها و رفتارهای او نیز ارزنده و قابل تاسی است. نیز معلوم میشود گفتارهای پیامبر اکرم(ص) در سایه چنین رفتارهای کریمانهای اثربخشیده است، رفتارهایی برخاسته از کرامت و حرمت برای انسان. وقتی چنین شد، آن نامسلمان نیز یکی از پیروان این مسیر شد. او این فرصت را غنیمت شمرد و همانگونه که تمام انسانها بر فطرت پاک آفریده میشوند، ظهور و بروز فطرت پاک خود را در پیروی کلی از دینی دید که این همسفر او بر آن است و حتی از نام دین او هم نپرسید بلکه گفت: «من تو را شاهد میگیرم که من نیز بر دین تو هستم»؛ یعنی همان دینی که پیامبر شما بنیانگذار آن است.
این فرد نامسلمان، نه تنها مسیر فکری و باورش تغییر کرد، بلکه حتی مسیر زندگی عملیاش نیز دگرگون شد و بدون اینکه از قلب درباره شخص علی(ع) شناختی داشته باشد، تصمیم گرفت با او به کوفه برود تا بیشتر با شاگردان و پیروان پیامبر(ص) آشنا شود و در مسیر حق پیش برود. او اجمالا خود را تابع ایمانی و عملی دین علی(ع) شمرد و در حالی که هنوز تصریح به اسلام نکرده بود همراه امام(ع) به کوفه رفت. وقتی به کوفه رفت و امام(ع) را شناخت که ایشان مسلمان است و پیامبر او، پیامبر اسلام است، مسلمان شد و لابد نسلی از مسمانان نیز از او پدید آمدند.
اگر ما حتی با همین هدف هم امور خود را پی بگیریم، میبینیم که باید در افکار و برخی رفتارهای خود درباره دیگران بازاندیشی و بازنگری کنیم؛ چه رسد به همکیشان و هممیهنان و جوانان عزیزی که این همه توقع از ما داشتند و به گمان خودشان بخش عمدهای از آنها برآورده نشده است و به گمان آنان مقصر یا مقصر اصلی یا بخش عمدهای از تقصیر متوجه ما میباشد.
در جمعبندی این بحث تأکید داریم که عنصر اخلاق مکمل فقه است، فقه مکمل اخلاق است و هر دو رکن برخاسته از اعتقادات و مکمل اعتقادات ما هستند. البته اخلاق این ویژگی را دارد که حتی اگر باور به قیامت هم نباشد، ما برای برخورداری از یک زندگی انسانی و صلحآمیز و موفقیت در همین زندگی به آن نیاز داریم؛ چنانکه بخشی از فقه ما یا روایاتی که در حوزه فقه هستند، همین ویژگی را دارند که اگر ما به فرض به قیامت و آخرت و نبوت هم ایمان نداشتیم، ما نیازمند آن احکام هستیم.
چنانکه به نقل جناب کلینی، در یکی از خطبههای ازدواج، که از امام رضا(ع) نقل شده آمده است که اگر به فرض آیهای و سنت واجب و روایات مستفیض هم نبود که دعوت به ازدواج کرده است و آن هم احکامی دارد، اما آن دستاوردهایی که ازدواج دارد، برای انسان خردمند کافی بود که تن به آن بدهد و دشواریهای آن را تحمل کند؛ دستاوردهایی که امام(ع) به برخی از آنها آن اشاره کرده است؛ مانند تألیف قلوب، پیوند خانوادهها و زاد و ولد فرزندان (کافی ۵/۳۷۳). شرع مقدس، ضمن تأیید این امور، با ایجاد ساختاری حقوقی و شرعی و مسأله پاداش و مجازات، ما را برای پایبندی بیشتر به این احکام متعهد ساخته است.
ما نباید اخلاق را در برابر فقه قرار دهیم و فقه را در برابر اخلاق، یا دین را در برابر اخلاق. البته ما در فقه نیاز داریم که این عناصر اخلاقی را پررنگتر و برجستهتر کنیم و در اجتهادهای خود بیشتر به آنها عنایت و اهتمام داشته باشیم. به هر حال، این بنده به عنوان طلبهای ناچیز که بخش عمده عمر طلبگی خود را مصروف آشنایی با منابع فقهی اعم از آیات، روایات و منابع اجتهادی و فقه استدلالی و فتوایی داشته است، به گمان خود میتواند گواهی دهد که فقه هم در سطح منابع و هم در سطح منابع فقهی استدلالی، نه تنها مخالفت با اخلاق ندارد بلکه همراهی و پشتیبانی میکند.
البته برخی فتاوا و دیدگاههای فقهی نیز وجود دارد که چه بسا نیازمند بازنگری و بازشناسی است. همچنان که نمیتوان نفی کلی کرد که ممکن ما در مواردی نوعی نگاه و قضاوت اخلاقی داشته باشیم که در تعارض یا تزاحم با برخی احکام روشن فقهی باشد و روشن است، همانطور که در تعارض و تزاحم مسائل اخلاقی، اصولی داریم که برخی را برخی دیگر ترجیح میدهیم، مثلاً دروغ گفتن برای یک امر برتر و ضروری مجاز شمرده میشود یا میان دو نوع دروغ، سراغ دروغی میرویم که زیان و قبح کمتری دارد؛ در فقه و اخلاق هم همین گونه است و اینها باید را فقیهانه و اندیشمندانه با ملاکها و چارچوبهای اجتهادی، هم اجتهاد در فقه و هم اجتهاد در اخلاق، مورد به مورد محاسبه و بررسی و درباره آن داوری کرد البته نمیتوان توقع داشت که نتایج یکسانی در همه برداشتها به دست بیاید. هنوز یک وجه دیگری از بحث درباره محتوای کلی دعای «اللهم أدخل علی أهل القبور السرور» مانده است که در قسمت پایانی مطرح خواهد شد و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.