برای دریافت روزانه اخبار هشت صبح در خبرنامه سایت عضو شوید      
کد خبر: ۹۷۴۳۵
تاریخ انتشار: ۱۳ شهريور ۱۳۹۷ - ۰۹:۵۵
زن جوان وقتی روی نیمکت راهروی دادگاه خانواده نشست، مرد دختر کوچکی را که بی قراری می کرد، به زن داد تا او را آرام کند ولی او چنان بچه را روی صندلی نشاند که یک لحظه حاضران فکر کردند استخوان های بچه شکست. مرد وقتی این حرکت را دید کودک را در آغوش گرفت و در راهروی دادگاه شروع به قدم زدن کرد تا طفل از گریه بیفتد. زن جوان داستان زندگی اش را این گونه تعریف کرد. من سال اول راهنمایی و خواهرم سال دوم راهنمایی بود که یک روز در راه مدرسه با غلام و برادرش آشنا شدیم، شش سال تمام با هم دوست بودیم و هر روز وقت خود را در سینما، پارک و ... می گذراندیم. تنها امید من به زندگی با غلام بود و اگر یک روز او را نمی دیدم مانند کسی که گمشده ای دارد، بی تابی می کردم. سرانجام پس از دوران سربازی غلام و برادرش، از آن ها خواستیم تا تکلیف ما دو خواهر را زودتر مشخص کنند، چون از آن شرایط خسته شده بودیم. من که نتوانسته بودم تحصیلم را به پایان ببرم با هزاران بدبختی به گرفتن سیکل قانع شدم.

 بالاخره غلام و برادرش به خواستگاری من و خواهرم آمدند اما در ابتدا خانواده ها به این وصلت راضی نبودند ولی وقتی فهمیدند که چند سال با هم دوست بوده ایم به این ازدواج تن دادند. الان دو سال و نیم است که ازدواج کرده ام و صاحب یک دختر یک ساله هستم. فقط چند هفته اول زندگی برایم خوب بود و بعد از گذشت مدتی تازه چشمم بر روی حقایق زندگی باز شد. تمام دارایی غلام چهره زیبایش بود. او بیکار است و برای گذراندن زندگی مجبور هستیم با پدر و مادرش در یک خانه زندگی کنیم. ای کاش قضیه به همین جا ختم می شد.  پول که ندارد هیچ، در عوض زبان درازی دارد که مدام امر و نهی می کند و ایراد می گیرد که آرایش نکن، با فلانی حرف نزن، مهمانی نرو و... او که در مدت چند سال دوستی ما هیچ وقت مخالفت خود را با هیچ یک از رفتارهای من نشان نمی داد امروز با هر حرکت من مخالف است.  زندگی با چنین مردی که نه کار دارد و نه اطمینان به من، غیرممکن است. بچه مال خودش من فقط طلاق می خواهم، طلاق.
منبع: رکنا
روی خط سایتها
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
وبگردی
پربیننده ها