برای دریافت روزانه اخبار هشت صبح در خبرنامه سایت عضو شوید      
کد خبر: ۳۷۸۵۵
تاریخ انتشار: ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۱۵:۳۰
هشت صبح: من یک دانشجو پسر و متأسفانه مجرد هستم به سختی و با سرعت بالایی که داشتم توانستم قبل از نمایشگاه عده زیادی از رقبا را کنار بزنم و برنده یک دستگاه بن خرید 60 هزار تومانی باشم وقتی پیام ثبت‌نام موفق را روی سیستم مشاهده کردم باورم نمی‌شد که موفق شده باشم، باور کنید از زمانی که در دانشگاه قبول شدم بیشتر ذوق داشتم تا دیروز که تصمیم گرفتم به نمایشگاه کتاب بیایم.

سوار مترو شدم و به سمت نمایشگاه در حرکت بودم و همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه به ایستگاه دروازه دولت رسیدم از آن ایستگاه به بعد دنیا مقابل چشمانم تار شد و چنان فشاری به تمام نقاط بدن من وارد شد که احساس ضعف کردم و بسیار گرسنه شدم.  وقتی به ایستگاه بهشتی رسیدم از قطار مرگ خارج شده و به حیاط نمایشگاه رسیدم. در ابتدا غرفه‌های زیادی از انواع خوراکی‌ها وجود داشت از کباب‌ترکی گرفته تا آلوچه ، پاستیل و لپ‌لپ ویژه دانشجویان دختر ترم اولی،  به خود گفتم اول گرسنگی ناشی از فشار در مترو را برطرف کنم بعد به خرید کتاب بپردازم. بن کارت طلایی خود را که به اندازه فیش ثبت‌نام حج عمره‌ام دوستش داشتم از کیفم بیرون آوردم و یک غذای خوب با کلی مخلفات تهیه کرده نوش جان کردم و به راه خود ادامه دادم.
در ادامه غرفه‌های زیادی از فروش اینترنت پرسرعت گرفته تا سیم کارت وجود داشت که نتوانستم دل نازک غرفه‌داران را بشکنم زیرا اکثر دختران غرفه‌دار به گونه‌ای بودند که حس می‌کردم وارد هواپیمای ماهان شده‌ام، چشمتان روز بد نبیند مانتوی کوتاه، ناخن دراز و واه و واه و واه.
خلاصه نتوانستم دل آن‌ها را بشکنم و با وجودی که هم اینترنت پرسرعت در منزل داشتم و هم انواع مختلف سیم‌کارت باز هم از محصولات آن‌ها به لطف بن کارت خریداری کردم. بعد از تمام شدن آخرین غرفه باز هم احساس ضعف کردم و پایم سست شده بود به همین دلیل تصمیم گرفتم دوباره برای تجدید قوا به غرفه‌های اغذیه‌فروشی بازگردم، این بار یک ساندویچ سرد درد معده من را برطرف کرد و التیامی بر دردهای مجردی من شد، مدتی استراحت کردم  تا قوت به پاهایم بازگردد. سرپا ایستادم نفسی عمیق کشیدم و به راهم ادامه دادم. تصمیم گرفتم از پشت غرفه‌های فروش سیم‌کارت و اینترنت به هر زحمت که شده خود را به شبستان نمایشگاه برسانم. آرام از پشت غرفه‌ها به سمت شبستان حرکت کردم و کل مسیر را با شیطان رجیم درگیر بودم تا خلاصه با لطف خدا به سلامت به شبستان رسیدم.
 وقتی وارد شبستان شدم دیدم ناشران به ترتیب حروف الفبا در شبستان قرار دارند کتابی را برای خرید انتخاب کردم ولی زمانی که غرفه‌دار، بن‌کارت من را امتحان کرد گفت متأسفانه موجودی ندارد آن لحظه بود که دنیا بر سرم خراب شد، سعی کردم به روی خود نیاورم و پول کتاب را از کیف پولم پرداخت کنم ولی به حدی کتاب گران بود که هزینه آن را نداشتم. از فروشنده تنها یک نایلون درخواست کردم و به مسیرم ادامه دادم. مجبور شدم برای اینکه جلوی دوستان خود کم نیاورم و در میان مردم مضحکه نشوم نایلون را پر از بروشورها و مجله‌های رایگان کنم تا با نایلون‌های پر‌بار از نمایشگاه خارج شوم. بنده به دوستان دانشجو پیشنهاد می‌کنم برای حفظ پول و دین خود سعی کنند در ایستگاه مصلی از مترو پیاده شوند تا مانند من خسر‌الدنیا و الاخره نشوند.
روی خط سایتها
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: